ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

صفحه نخست

ايميل ما

آرشیو مطالب

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

پروفایل مدیر وبلاگ

طراح قالب

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشیو مطالب
::
پروفایل مدیر وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

:: مسائل در مورد امام علی (علیه السلام)
:: دعای هر روز ماه مبارک رمضان
:: جــنــگ نــــرم
:: زندگينامه علماء
:: انقلاب ایران
:: خداشناسی و راه های آن
:: احکام شرعي نماز
:: دانلود فایل های پی دی اف مذهبی
:: دانلود
:: موضوعات مذهبی مختلف
:: قرآن
:: دانلود نرم افزار مذهبی
:: معصومین
:: صدا
:: تفسیر قرآن
:: فضیلت و خواص سوره های قرآن
:: شهدای مسجد ثارالله
:: سیاسی
:: زندگینامه امامان
:: احادیث
:: مذهبی
:: سوالات و شبهات
:: احکام
:: مراسم های مسجد ثارالله
:: دعای روزهای هفته



نويسندگان :
:: میثم حیدری و امیرحسین زینلی

آمار بازديد :

:: تعداد بازديدها: 2314
:: کاربر: Admin







پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من خوش آمديد .لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ کمک کنید .


تفسیر سوره مبارکه نصر / تفسیر المیزان

در اين سوره خداي تعالي رسول گراميش را وعده فتح و ياري مي‏دهد ، و خبر مي‏دهد كه به زودي آن.........


سوره نصر مدني است و سه آيه دارد ( 3 )

سورة النصر

 

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ إِذَا جَاءَ نَصرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ‏(1) وَ رَأَيْت النَّاس يَدْخُلُونَ في دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً(2) فَسبِّحْ بحَمْدِ رَبِّك وَ استَغْفِرْهُإِنَّهُ كانَ تَوَّابَا(3)

 

ترجمه آيات

 

به نام الله كه بخشنده به همه و مهربان با نيكان است .

 

منتظر باش كه وقتي نصرت و فتح از ناحيه خدا برسد ( 1) .

 

و ببيني كه مردم گروه گروه به دين اسلام در مي‏آيند ( 2) .

 

پس ( به شكرانه آن ) پروردگارت را حمد و تسبيح گوي و از او طلب آمرزش كن كه او بسيار توبه پذير است ( 3 ) .

 

بيان آيات

 

در اين سوره خداي تعالي رسول گراميش را وعده فتح و ياري مي‏دهد ، و خبر مي‏دهد كه به زودي آن جناب مشاهده مي‏كند كه مردم گروه گروه داخل اسلام مي‏شوند ، و دستورش مي‏دهد كه به شكرانه اين ياري و فتح خدايي ، خدا را تسبيح كند و حمد گويد و استغفار نمايد .

 

و اين سوره بنا به استظهاري كه خواهيم كرد در مدينه بعد از صلح حديبيه و قبل از فتح مكه نازل شده .

 

ترجمة الميزان ج : 20ص :651

 

اذا جاء نصر الله و الفتح كلمه اذا ظهور در استقبال ( آينده ) دارد ، و اين ظهور اقتضا دارد كه مضمون آيه شريفه خبري باشد از امري كه هنوز رخ نداده و به زودي رخ مي‏دهد ، و چون آن امر ياري و فتح است ، در نتيجه سوره مورد بحث از مژده‏هايي است كه خداي تعالي به پيامبر داده ، و نيز از ملاحم و خبرهاي غيبي قرآن كريم است .

 

و منظور از نصر و فتح - آنطور كه بعضي از مفسرين پنداشته‏اند - جنس نصرت و فتح نيست ، تا آيه شريفه با تمامي مواقفي كه خداي تعالي پيامبرش را ياري نموده و بر دشمنان پيروز كرده منطبق شود ، مثلا با ايمان آوردن انصار و اهل يمن هم منطبق گردد ، چون با آيه و رايت الناس يدخلون في دين الله افواجا نمي‏سازد ، زيرا اسلام آوردن انصار و اهل يمن و ساير مسلمانان كه قبل از فتح مكه مسلمان شدند فوج فوج نبوده .

 

و نيز منظور آيه ، صلح حديبيه كه خداي تعالي آن را در آيه انا فتحنا لك فتحا مبينا فتح خوانده نمي‏تواند باشد ، براي اينكه آيه بعدي با آن انطباق ندارد ، و در صلح حديبيه مردم فوج فوج داخل اسلام نشدند .

 

پس روشن‏ترين واقعه‏اي كه مي‏تواند مصداق اين نصرت و فتح باشد ، فتح مكه است ، چون فتح مكه در حيات رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و در بين همه فتوحات ، ام الفتوحات و نصرت روشني بود كه بنيان شرك را در جزيرة العرب ريشه كن ساخت .

 

و مؤيد اين نظريه وعده نصرتي است كه در ضمن آيات نازله در باره حديبيه داده و فرموده : انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر و يتم نعمته عليك و يهديك صراطا مستقيما و ينصرك الله نصرا عزيزا ، چون بسيار نزديك به ذهن است كه منظور از فتح و نصر عزيز ، همان فتح مكه باشد ، چون تنها فتحي كه مرتبط با فتح حديبيه باشد همان فتح مكه است كه دو سال بعد از صلح حديبيه اتفاق افتاد .

 

و اين نظريه به ذهن نزديك‏تر است ، تا آيه را حمل كنيم بر اجابت دعوت حقه از ناحيه اهل يمن و دخول بدون خونريزيشان در اسلام ، پس نزديك‏تر به اعتبار همان است كه بگوييم : مراد از نصر و فتح ، نصرت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر كفار قريش ، و

 

ترجمة الميزان ج : 20ص :652

 

مراد از فتح ، فتح مكه است .

 

و نيز بگوييم اين سوره بعد از صلح حديبيه و بعد از نزول سوره فتح و قبل از فتح مكه نازل شده است .

 

و رايت الناس يدخلون في دين الله افواجا راغب در مفردات مي‏گويد كلمه فوج به معناي جماعتي است كه به سرعت عبور كنند ، و جمع اين كلمه افواج مي‏آيد .

 

و بنا به گفته وي معناي داخل شدن مردم در دين خدا افواجا اين است كه جماعتي بعد از جماعتي ديگر به اسلام در آيند ، و مراد از دين الله همان اسلام است ، چون خداي تعالي به حكم آيه ان الدين عند الله الاسلام غير اسلام را دين نمي‏داند .

 

فسبح بحمد ربك و استغفره انه كان توابا از آنجايي كه اين نصرت و فتح اذلال خداي تعالي نسبت به شرك ، و اعزاز توحيد است ، و به عبارتي ديگر اين نصرت و فتح ابطال باطل و احقاق حق بود ، مناسب بود كه از جهت اول سخن از تسبيح و تنزيه خداي تعالي برود ، و از جهت دوم - كه نعمت بزرگي است - سخن از حمد و ثناي او برود ، و به همين جهت به آن جناب دستور داد تا خدا را با حمد تسبيح گويد .

 

البته در اين ميان وجه ديگري براي توجيه و مناسبت اين دستور هست ، و آن اين است كه حق خداي عز و جل كه رب عالم است ، بر بنده‏اش اين است كه او را با صفات كمالش ذكر كند و همواره بياد نقص و حاجت خود بيفتد ، و چون فتح مكه باعث شد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از گرفتاريهايي كه در از بين بردن باطل و قطع ريشه فساد داشت فراغتي حاصل كند ، دستورش داد كه از اين به بعد كه فراغتت بيشتر است ، به ياد جلال خدا - كه تسبيح او است - و جمالش - كه حمد او است و نقص و حاجت خودش ، كه استغفار است - بپردازد ، و معناي استغفار در مثل رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه آمرزيده هست ، درخواست ادامه مغفرت است ، چون احتياج به مغفرت از نظر بقاء عينا مثل احتياج به حدوث مغفرت است ، ( دقت فرماييد ) .

 

و اين استغفار از ناحيه آن جناب تكميل شكرگزاري است ، و ما در آخر جلد ششم اين كتاب گفتاري در معناي آمرزش گناه گذرانديم .

 

انه كان توابا - اين جمله دستور به استغفار را تعليل مي‏كند ، و در عين حال تشويق و تاكيد هم هست .

 

ترجمة الميزان ج : 20ص :653

 

بحث روايتي

 

در مجمع البيان از مقاتل روايت كرده كه گفت : وقتي اين سوره نازل شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن را بر اصحابش قرائت كرد ، اصحاب همه خوشحال گشته به يكديگر مژده مي‏دادند ، ولي وقتي عباس آن را شنيد گريه كرد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد : چرا مي‏گريي عمو ؟ عرضه داشت : من خيال مي‏كنم اين سوره خبر مرگ تو را به تو مي‏دهد ، يا رسول الله .

 

حضرت فرمود : بله اين سوره همان را مي‏گويد كه تو فهميدي ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بعد از نزول اين سوره بيش از دو سال زندگي نكرد ، و از آن به بعد هم ديگر كسي او را خندان و خوشحال نديد .

 

مؤلف : اين معنا در تعدادي از روايات با عباراتي مختلف آمده .

 

و بعضي در وجه دلالت سوره بر خبر مرگ آن جناب چنين گفته‏اند كه : اين سوره دلالت دارد بر اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از انجام رسالات خود فارغ شده ، آنچه بنا بود انجام دهد انجام داده ، و دوران تلاش و مجاهدتش به سر رسيده ، و معلوم است كه طبق مثل معروف عند الكمال يرقب الزوال ، هر چيزي كه به حد كمالش رسيد بايد منتظر زوالش بود .

 

و در همان كتاب از ام سلمه روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در اواخر عمرش نمي‏ايستاد و نمي‏نشست و نمي‏آمد و نمي‏رفت ، مگر اينكه مي‏گفت : سبحان الله و بحمده و استغفر الله و اتوب اليه ما علت اين معنا را پرسيديم ، فرمود : من بدين عمل مامور شده‏ام ، آنگاه اين سوره را مي‏خواند : اذا جاء نصر الله و الفتح .

 

مؤلف : و در اين معنا روايات يكي دو تا نيست ، البته در بين آنها در اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چه ذكري مي‏گفته اختلاف هست .

 

و در عيون به سند خود از حسين بن خالد از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه گفت : من از پدرم شنيدم كه از پدرش (عليه‏السلام‏) حديث كرد كه : اولين سوره‏اي كه از قرآن نازل شد سوره بسم الله الرحمن الرحيم اقرأ باسم ربك بود ، و آخرين سوره‏اي كه

 

ترجمة الميزان ج : 20ص :654

 

نازل شد سوره اذا جاء نصر الله بود .

 

مؤلف : شايد منظور از آخرين سوره در بست و به طور تمام بوده ، كه در اين صورت منافات ندارد كه بعضي آيات ساير سوره‏ها بعد از اين سوره نازل شده باشد .

 

و در مجمع البيان در داستان فتح مكه آمده : بعد از آنكه در سال حديبيه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با مشركين قريش صلح نمود ، يكي از شرائط صلح اين بود كه هر كس و هر قبيله عرب بخواهد مي‏تواند داخل در عهد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شود ، و هر كس و هر قبيله بخواهد مي‏تواند داخل در عهد قريش گردد ، قبيله خزاعه به عهد و عقد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پيوست ، و قبيله بني بكر در عقد و پيمان قريش در آمد ، و بين اين دو قبيله از قديم الأيام دشمني بود .

 

در اين بين جنگي ميان بني بكر و خزاعه اتفاق افتاد ، و قريش بني بكر را با دادن سلاح كمك كردند ، ولي آشكارا كمك انساني ندادند به جز بعضي افراد ، از آن جمله عكرمة بن ابي جهل و سهيل بن عمرو كه شبانه و مخفيانه به كمك بني بكر رفتند .

 

ناگزير عمرو بن سالم خزاعي سوار بر مركب خود شد و به مدينه نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شتافت ، و اين در هنگامي بود كه مساله فتح مكه بر سر زبانها افتاده بود ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مسجد در بين مردم بود ، عمرو بن سالم ايستاد و اين اشعار را سرود : لا هم اني ناشد محمدا حلف ابينا و ابيه الاتلدا ان قريشا أخلفوك الموعدا و نقضوا ميثاقك الموكدا و قتلونا ركعا و سجدا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اي عمرو بس است ، سپس برخاست و به خانه همسرش ميمونه رفت و فرمود : آبي برايم آماده ساز ، آنگاه شروع كرد به غسل و شستشوي خود ، و مي‏فرمود : ياري نشوم اگر بني كعب - خويشاوندان عمرو بن سالم - را ياري نكنم ، آنگاه از خزاعه بديل بن ورقاء با جماعتي حركت كرده نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند ، آنها هم آنچه از بني بكر و قريش كشيده بودند و مخصوصا ياري قريش از

 

ترجمة الميزان ج : 20ص :655

 

بني بكر را به اطلاع آن حضرت رسانده به طرف مكه برگشتند .

 

و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از پيش خبر داده بود كه گويا مي‏بينم ابو سفيان از طرف قريش به سوي شما مي‏آيد تا پيمان صلح حديبيه را تمديد كند و به زودي بديل بن ورقاء را در راه مي‏بيند .

 

اتفاقا همينطور كه فرموده بود پيش آمد ، بديل و همرهانش ابو سفيان را در عسفان ديدند كه از طرف قريش به مدينه مي‏رود تا پيمان را تمديد و محكم كند .

 

همينكه ابو سفيان بديل را ديد پرسيد : از كجا مي‏آيي ؟ گفت رفته بودم كنار دريا و اين بيابانهاي اطراف .

 

گفت : مدينه نزد محمد نرفتي ؟ پاسخ داد نه .

 

و از هم جدا شدند ، بديل به طرف مكه رهسپار شد ، ابو سفيان به همراهان خود گفت : اگر بديل مدينه رفته باشد ، حتما آذوقه شترش را از هسته خرما داده ، برويم ببينيم شترش كجا خوابيده بود ، رفتند و آنجا را يافته پشكل شتر بديل را پيدا كردند و شكافتند ديدند هسته خرما در آن هست ابو سفيان گفت به خدا سوگند بديل نزد محمد رفته بود .

 

ابو سفيان از آنجا به مدينه آمد و نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفت ، عرضه داشت : اي محمد خون قوم و خويشاوندانت را حفظ كن و قريش را پناه بده و مدت پيمان را تمديد كن .

 

رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : آيا عليه مسلمانان توطئه كرديد و نيرنگ بكار زديد و پيمان را شكستيد ؟ ابو سفيان گفت : نه .

 

فرمود : اگر نشكسته‏ايد ما بر سر پيمان خود هستيم .

 

ابو سفيان از آنجا بيرون آمد ، به ابو بكر برخورد و گفت : قريش را در پناه خود گير .

 

ابو بكر گفت : واي بر تو مگر كسي مي‏تواند عليه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كسي را پناه بدهد .

 

از او هم گذشت به عمر بن خطاب برخورد و همان تقاضا را از او كرد و همان جواب را از او شنيد .

 

از او هم گذشت به منزل دخترش ام حبيبه همسر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفت و خواست تا روي فرش رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بنشيند ، دخترش خم شد و فرش را جمع كرد ، ابو سفيان گفت : دخترم آيا دريغ كردي از اينكه پدرت روي فرش بنشيند ؟ گفت : بله ، اين فرش رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و تو به خاطر شركت نجس و پليد هستي و نمي‏تواني روي اين فرش بنشيني .

 

ترجمة الميزان ج : 20ص :656

 

از آنجا هم بيرون شد و به خانه فاطمه (عليهاالسلام‏) رفت و گفت : اي دختر سيد عرب ، آيا قريش را پناه مي‏دهي و مدت پيمان ايشان را تمديد مي‏كني ؟ اگر چنين كني گرامي‏ترين خانم در همه مردم خواهي بود .

 

فاطمه (عليهاالسلام‏) فرمود جوار من جوار رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است .

 

پرسيد : آيا ممكن نيست به دو پسرانت دستور دهي اين كار را بكنند ؟ فرمود : به خدا سوگند بچه‏هاي من كودكند و به حدي نرسيده‏اند كه بين مردم جوار دهند ، علاوه بر اين ، هيچ مسلماني نمي‏تواند به دشمن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پناه دهد .

 

آنگاه رو به علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) كرد و گفت : اي ابا الحسن چاره‏ام از همه جا قطع شده ، از تو مي‏خواهم برايم خير خواهي كني و راه چاره‏اي پيش پايم بگذاري .

 

علي (عليه‏السلام‏) فرمود : تو پيرمرد قريشي ، برخيز و بر در مسجد بايست و اعلام كن كه همه بدانيد من قريش را در پناه و جوار خود قرار دادم ، اين را بگو و به ديار خودت مكه برگرد ، ابو سفيان پرسيد : اين كار دردي از من دوا خواهد كرد ؟ فرمود : به خدا سوگند گمان ندارم ، و ليكن چاره ديگري برايت سراغ ندارم ، ناگزير ابو سفيان برخاست و در مسجد فرياد زد ايها الناس من قريش را در جوار خود قرار دادم ، آنگاه شترش را سوار شد و به طرف مكه رفت .

 

وقتي وارد بر قريش شد ، پرسيدند چه خبر آورده‏اي ؟ ابو سفيان قصه را برايشان شرح داد .

 

گفتند : به خدا سوگند علي بن ابي طالب كاري برايت انجام نداده ، جز اينكه به بازيت گرفته ، و اعلامي كه در بين مسلمانان كردي هيچ فايده‏اي ندارد ، ابو سفيان گفت : نه به خدا سوگند علي منظورش بازي دادن من نبود ، ولي چاره ديگري نداشتم .

 

راوي مي‏گويد : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داد تا مسلمانان براي جنگ با مردم مكه ، مجهز و آماده شوند ، و آنگاه عرضه داشت بار الها چشم و گوش قريش را از كار ما بپوشان و از رسيدن اخبار ما به ايشان جلوگيري فرما تا ناگهاني بر سرشان بتازيم و قريش را در شهرشان مكه غافلگير سازيم ، در اين هنگام بود كه حاطب بن ابي بلتعه نامه‏اي به قريش نوشت و به دست آن زن داد تا به مكه برساند ، ولي خبر اين خيانتش از آسمان به رسول الله رسيد ، و علي (عليه‏السلام‏) و زبير را فرستاد تا نامه را از آن زن بگيرند ، كه داستانش در سوره ممتحنه گذشت .

 

رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در داستان فتح مكه ابوذر غفاري را جانشين خود در مدينه كرد و ده روز از ماه رمضان گذشته بود كه با ده هزار نفر لشكر از مدينه بيرون آمد ، و اين در سال هشتم هجرت بود ، و از مهاجر و انصار حتي يك نفر تخلف نكرد .

 

از سوي ديگر ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب ( پسر عموي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)

 

ترجمة الميزان ج : 20ص :657

 

، و عبد الله بن امية بن مغيره، در بين راه در محلي به نام نيق العقاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را ديدند ، و اجازه ملاقات خواستند ، ليكن آنجناب اجازه نداد ، ام سلمه همسر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در وساطت و شفاعت آن دو عرضه داشت : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يكي از اين دو پسر عموي تو و ديگري پسر عمه و داماد تو است .

 

فرمود مرا با ايشان كاري نيست ، اما پسر عمويم هتك حرمتم كرده ، و اما پسر عمه و دامادم همان كسي است كه در باره من در مكه آن سخنان را گفته بود ، وقتي خبر اين گفتگو به ايشان رسيد ابو سفيان كه پسر خوانده‏اي همراهش بود گفت : به خدا سوگند اگر اجازه ملاقاتم ندهد دست اين كودك را مي‏گيرم و سر به بيابان مي‏گذارم ، آنقدر مي‏روم تا از گرسنگي و تشنگي بميريم ، اين سخن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيد ، حضرت دلش سوخت و اجازه ملاقاتشان داد ، هر دو به ديدار آن جناب شتافته اسلام آوردند .

 

و چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مر الظهران بار انداخت ، و با اينكه اين محل نزديك مكه است ، مردم مكه از حركت آن جناب بكلي بي‏خبر بودند ، در آن شب ابو سفيان بن حرب و حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء از مكه بيرون آمدند تا خبري كسب كنند .

 

از سوي ديگر عباس عموي پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با خود گفت : پناه به خدا ، خدا به داد قريش برسد كه دشمنش تا پشت كوههاي مكه رسيده ، و كسي نيست به او خبري بدهد ، به خدا اگر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به ناگهاني بر سر قريش بتازد و با شمشير وارد مكه شود ، قريش تا آخر دهر نابود شده ، اين بي‏قراري وادارش كرد همان شبانه بر استر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سوار شده به راه بيفتد ، با خود مي‏گفت : بروم بلكه لابلاي درخت‏هاي اراك اقلا به هيزم‏كشي برخورم ، ويا دامداري را ببينم ، و يا به كسي كه از سفر مي‏رسد و به طرف مكه مي‏رود برخورد نمايم ، به او بگويم به قريش خبر دهد كه لشكر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تا كجا آمده ، بلكه بيايند التماس كنند و امان بخواهند تا آن جناب از ريختن خونشان صرفنظر كند .

 

از اينجا مطلب را از قول عباس مي‏خوانيم : به خدا سوگند در لابلاي درختان اراك دور مي‏زدم تا شايد به كسي برخورم ، كه ناگهان صدايي شنيدم كه چند نفر با هم صحبت مي‏كردند ، خوب گوش دادم صاحبان صدا را شناختم ، ابو سفيان بن حرب و حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء بودند، و شنيدم ابو سفيان مي‏گفت به خدا سوگند هيچ شبي در همه عمرم چنين آتشي نديده‏ام ، بديل در پاسخ گفت : به نظر من اين آتش‏ها از قبيله خزاعه باشد ، ابو سفيان

 

ترجمة الميزان ج : 20ص :658

 

گفت : خزاعه پست‏تر از اينند كه چنين لشكري انبوه فراهم آورند من او را از صدايش شناختم ، و صدا زدم اي أبا حنظله - ابو سفيان - تا صدايم را شنيد شناخت ، و گفت ابو الفضل تويي ؟ گفتم آري ، گفت : لبيك پدر و مادرم فداي تو باد ، چه خبر آورده‏اي ؟ گفتم : اينك رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است با لشكري آمده كه شما را تاب مقاومت آن نيست ، ده هزار نفر از مسلمين است .

 

پرسيد : پس مي‏گويي چه كنم ؟ گفتم : با من سوار شو تا نزد آن جناب برويم تا از حضرتش برايت امان بخواهم ، به خدا قسم اگر آن جناب بر تو دست يابد گردنت را مي‏زند ، ابو سفيان با من سوار شد ، با شتاب استر را به طرف رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) راندم ، از هر اجاق و آتشي رد مي‏شديم مي‏گفتند : اين عموي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و سوار بر استر آن جناب است ، تا به آتش عمر بن خطاب رسيديم ، صدا زد اي ابا سفيان حمد خداي را كه وقتي به تو دست يافتيم كه هيچ عهد و پيماني در بين نداريم ، آنگاه به عجله به طرف رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دويد ، من نيز استر را به شتاب رساندم ، به طوري كه عمر و استر من جلو درب قبه راه را به يكديگر بستند ، و بالأخره عمر زودتر داخل شد ، آنطور كه يك سواره كندرو ، از پياده كندرو جلو مي‏زند .

 

عمر عرضه داشت : يا رسول الله اين ابو سفيان دشمن خدا است كه خداي تعالي ما را بر او مسلط كرده و اتفاقا عهد و پيماني هم بين ما و او نيست ، اجازه بده تا گردنش را بزنم ، من عرضه داشتم : يا رسول الله من او را پناه داده‏ام ، و آنگاه بلافاصله نشستم و سر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را - به رسم التماس - گرفتم ، و عرضه داشتم به خدا سوگند كسي غير از من امروز در باره او سخن نگويد ، ولي عمر اصرار مي‏ورزيد ، به او گفتم : اي عمر آرام بگير ، درست است كه اين مرد چنين و چنان كرده ، ولي هر چه باشد از آل عبد مناف است ، نه از عدي بن كعب - دودمان تو - اگر از دودمان تو بود من وساطتش را نمي‏كردم .

 

عمر گفت اي عباس ، كوتاه بيا ، اسلام آوردن تو آن روز كه اسلام آوردي محبوب‏تر بود براي من از اينكه پدرم خطاب اسلام بياورد .

 

مي‏خواست بگويد : تعصب دودماني در كارم نيست، به شهادت اينكه از اسلام تو خوشحال شدم بيش از آنكه پدرم مسلمان مي‏شد ، اگر مي‏شد .

 

در اينجا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به عمويش عباس فرمود فعلا برو او را امان داديم ، فردا صبح او را نزد من آر .

 

مي‏گويد : صبح زود قبل از هر كس ديگر او را نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بردم ، همينكه او را ديد فرمود : واي بر تو اي ابا سفيان آيا هنوز وقت آن نشده كه بفهمي

 

ترجمة الميزان ج : 20ص :659

 

جز الله معبودي نيست ؟ عرضه داشت : پدر و مادرم فداي تو كه چقدر پابند رحمي ، و چقدر كريم و رحيم و حليمي ، به خدا قسم اگر احتمال مي‏دادم كه با خداي تعالي خداي ديگري باشد ، بايد آن خدا در جنگ بدر و روز احد ياريم مي‏كرد .

 

رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : واي بر تو اي ابا سفيان آيا وقت آن نشده كه بفهمي من فرستاده خداي تعالي هستم ؟ عرضه داشت : پدر و مادرم فدايت شود ، در اين مساله هنوز شكي در دلم است عباس مي‏گويد : به او گفتم واي بر تو شهادت بده به حق قبل از اينكه گردنت را بزنند .

 

ابو سفيان بناچار شهادت داد .

 

در اين هنگام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اي عباس برگرد و او را در تنگه دره نگه دار ، تا لشكر خدا از پيش روي او بگذرد ، و او قدرت خداي تعالي را ببيند ، من او را نزديك دماغه كوه ، تنگترين نقطه دره نگه داشتم ، لشكريان اسلام قبيله قبيله رد مي‏شدند و او مي‏پرسيد : اينها كيانند ؟ و من پاسخ مي‏دادم ، و مي‏گفتم مثلا اين قبيله اسلم است ، اين جهينه است ، اين فلان است ، تا در آخر خود رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در كتيبه خضراء از مهاجرين و انصار عبور كرد ، در حالي كه نفرات كتيبه آنچنان غرق آهن شده بودند كه جز حدقه چشم از ايشان پيدا نبود ، ابو سفيان پرسيد اينها كيانند : اي ابا الفضل ؟ گفتم اين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است كه با مهاجرين و انصار در حركت است .

 

ابو سفيان گفت : اي ابا الفضل سلطنت برادرزاده‏ات عظيم شده ، گفتم واي بر تو سلطنت و پادشاهي نيست .

 

بلكه نبوت است ، گفت : بله حالا كه چنين است .

 

حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند ، و اسلام را پذيرفته با آن جناب بيعت كردند ، وقتي مراسم بيعت تمام شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن دو را پيشاپيش خود روانه به سوي قريش كرد تا ايشان را به سوي اسلام دعوت كنند و اعلام بدارند هر كس بر خانه ابو سفيان كه بالاي مكه است داخل بشود ايمن است ، و هر كس داخل خانه حكيم كه در پايين مكه است بشود او نيز ايمن خواهد بود ، و هر كس هم درب خانه خود را بروي خود ببندد و دست به شمشير نزند ايمن است .

 

و بعد از آنكه ابو سفيان و حكيم بن حزام از نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بيرون آمدند و به طرف مكه روانه شدند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) زبير بن عوام را

 

ترجمة الميزان ج : 20ص :660

 

به سركردگي جمعي از سواره نظام مهاجرين مامور فرمود تا بيرق خود را در بلندترين نقطه مكه كه محلي است به نام حجون نصب كند و فرمود از آنجا حركت نكنيد تا من برسم ، و وقتي خود آن جناب به مكه رسيد ، در همين حجون خيمه زد ، و سعد بن عباده را به سركردگي كتيبه انصار در مقدمه‏اش ، و خالد بن وليد را با جمعيتي از مسلمانان قضاعه و بني سليم را دستور داد تا به پايين مكه بروند ، و پرچم خود را در آنجا نرسيده به خانه‏ها نصب كنند .

 

و به ايشان دستور داد كه به هيچ وجه متعرض كسي نشوند و با كسي نجنگند ، مگر آنكه ابتدا به جنگ كرده باشد ، و دستور داد چهار نفر را هر جا ديدند به قتل برسانند : 1 - عبد الله بن سعد بن ابي سرح 2 - حويرث بن نفيل 3 - ابن خطل 4 - مقبس بن ضبابه ، و نيز دستورشان داد كه دو نفر مطرب و آوازه‏خوان را هر جا ديدند بكشند ، و اينها كساني بودند كه با آوازه خوانيهايشان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را هجومي گفتند .

 

و فرمود حتي اگر ديدند دست به پرده كعبه دارند در همان حال به قتلشان برسانند .

 

طبق اين فرمان علي (عليه‏السلام‏) حويرث بن نفيل و يكي از دو آوازه‏خوانها را كشت ، و آن ديگري متواري شد ، و نيز مقبس بن ضبابه را در بازار به قتل رسانيد ، و ابن خطل را در حالي كه دست به پرده كعبه داشت پيدا كردند، و دو نفر به وي حمله كردند ، يكي سعيد بن حريث ، و ديگري عمار بن ياسر ، سعيد از عمار سبقت گرفت و او را به قتل رسانيد .

 

ابو سفيان با شتاب خود را به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسانيده ركاب مركب آن جناب را گرفت و بدان بوسه زد ، آنگاه گفت : پدر و مادرم به قربانت ، آيا نشنيدي كه سعد گفته : اليوم يوم الملحمة اليوم تسبي الحرمة حضرت به علي (عليه‏السلام‏) دستور داد : به عجله خود را به سعد برسان ، و پرچم - كه همواره به دست فرمانداران سپرده مي‏شد - را از او بگير ، و تو خودت آن را داخل شهر كن ، اما با رفق ومدارا ، و علي (عليه‏السلام‏) پرچم انصار را از سعد بن عباده گرفت ، و انصار را همانطور كه فرموده بود با رفق و مدارا داخل شهر كرد .

 

بعد از آنكه خود رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد مكه شد ، صناديد ( بزرگان ) قريش داخل كعبه شدند ، و به اصطلاح بست نشستند ، چون گمان نمي‏كردند - با آن همه جنايات كه كرده بودند - جان سالم بدر برند ، در اين هنگام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)

 

ترجمة الميزان ج : 20ص :661

 

وارد مسجد الحرام شد و تا جلو درب كعبه پيش آمد ، در آنجا ايستاده سخن آغاز كرده فرمود : لااله الا الله وحده وحده أنجز وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده معبودي نيست به جز الله ، تنها او تنها او كه وعده خود به كرسي نشاند و بنده خود را ياري داد ، و يك تنه همه حزبهاي مخالفش را از ميدان بدر برد ، هان اي مردم هر مال و هر امتياز موروثي و طبقاتي ، و هر خوني كه در جاهليت محترم بود ، زيرا اين دو پاي من ( من امروز همه آنها را لغو اعلام مي‏كنم ) مگر پرده‏داري كعبه و سقايت حاجيان ، كه اين دو امتياز را به صاحبانش اگر اهليت داشته باشند بر مي‏گردانم ، هان اي مردم ، مكه همچنان بلد الحرام است ، چون خداي تعالي آن را از ازل حرمت داده ، براي احدي قبل از من و براي خود من كشتار در آن حلال نبوده ، تنها براي من پاسي از روز حليت داده شده ، از آن گذشته تا روزي كه قيامت بپا شود اين بلد ، بلد الحرام خواهد بود ، گياه و روئيدنيهايش مادامي كه سبز باشد كنده نمي‏شود ، و درختانش قطع نمي‏گردد ، و شكارش مورد تعرض احدي قرار نمي‏گيرد ، گيرد ( و با اشاره دست و يا سر و صدا فراري نمي‏شود ) و كسي نمي‏تواند گم شده‏اي را بردارد ، مگر به منظور اينكه صاحبش را پيدا كند ، و گم شده‏اش را بدو بدهد .

 

آنگاه فرمود : هان اي مردم مكه ! براي پيامبر خدا همسايگان بسيار بدي بوديد ، نبوت و دعوتش را تكذيب كرديد ، و او را از خود رانديد ، و از وطن مالوفش بيرون كرديد و آزارش داديد ، و به اين اكتفا نكرديد ، حتي به محل هجرتم لشكر كشيديد و با من به قتال پرداختيد ، با همه اين جنايات برويد كه شما آزاد شدگانيد .

 

وقتي اين صدا و اين خبر به گوش كفار مكه كه تا آن ساعت در پستوي خانه‏ها پنهان شده بودند رسيد ، مثل اينكه سر از قبر برداشته باشند همه به اسلام گرويدند ، و چون مكه با لشكركشي فتح شده بود ، و قانونا تمامي مردمش غنيمت و بردگان اسلام بودند ، ولي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همه را آزاد كرد ، از اين جهت از آنان تعبير كرد به طلقاء .

 

پس از آن ابن الزبعري شرفياب حضور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شد ، و اسلام آورد و اشعار زير را انشاء نمود : يا رسول الاله ان لساني راتق ما فتقت اذا أنا بور اذا اباري الشيطان في سنن الغي و من مال ميله مثبور امن اللحم و العظام لربي ثم نفسي الشهيد أنت نذير .

 

ترجمة الميزان ج : 20ص :662

 

مجمع البيان سپس اضافه مي‏كند از ابن مسعود روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در روز فتح داخل مكه شد ، در حالي كه پيرامون خانه كعبه سيصد و شصت بت كار گذاشته بودند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با چوبي كه در دست شريف داشت به يك يك آن بت‏ها مي‏زد و مي‏خواند : جاء الحق و ما يبدي‏ء الباطل و ما يعيد - حق آمد ديگر باطل را آغاز نمي‏كند و بر نمي‏گرداند و نيز مي‏خواند : جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا .

 

و نيز از ابن عباس روايت شده كه گفت : وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد مكه شد ، حاضر نشد داخل خانه شود ، در حالي كه معبودهاي مشركين در آنجا باشد و دستور داد قبل از ورود آن جناب بت‏ها را بيرون سازند ، و نيز مجسمه‏اي از ابراهيم و اسماعيل (عليهماالسلام‏) بود كه در دستشان چوبه از لام - كه وسيله‏اي براي نوعي قمار بود - وجود داشت ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : خدا بكشد مشركين را ، به خدا سوگند كه خودشان هم مي‏دانستند كه ابراهيم و اسماعيل (عليهماالسلام‏) هرگز مرتكب قمار از لام نشدند .

 

مؤلف : روايات پيرامون داستان فتح مكه بسيار زياد است ، هر كس بخواهد به همه آنها واقف شود بايد به كتب تاريخ و جوامع اخبار مراجعه كند ، آنچه ما آورديم به منزله خلاصه‏اي بود.



نوشته شده توسط masjedsarallah در سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391

ارسال نظر(0)

:: نمازگزاران مسجد ثارالله توهین نشریه شارلی ابدو به پیامبر اکرم (ص) را محکوم کردند / گزارش تصویری
:: حضور جناب آقای بیژن نوباوه به مناسبت ایام ا... دهه مبارک فجر/گزارش تصویری
:: فراخوان حضور در راهپیمایی یوم الله ۲۲ بهمن
:: مراسم دهه اول فاطمیه (س) در مسجد ثارالله
:: از عرش به فرش
:: دیدار جلیلی با مردم قزوین؛ شنبه بعد از نماز مغرب و عشا ‌در مسجد امام خمینی (ره)
:: مراسم پرفیض دعای کمیل در مسجد ثارالله / گزارش تصویری
:: حاضري از حرم امام روح الله تا جمكران مهدي فاطمه(س) پا به پاي من بيايي؟
:: رهبر معظم انقلاب در دیدار با نیروی هوایی: توافق نکردن بهتر از توافق بد است/ضربه متقابل مردم در ۲۲ به
:: عناوین گناهان کبیره چیست؟





به وبلاگ مسجد ثارالله استان قزوین خوش آمدید.
misamheydari@yahoo.com




:: بهمن 1393
:: دی 1393
:: خرداد 1392
:: اردیبهشت 1392
:: فروردین 1392
:: بهمن 1391
:: دی 1391
:: آذر 1391
:: آبان 1391
:: مهر 1391
:: شهریور 1391
:: مرداد 1391
:: تیر 1391
:: خرداد 1391
:: اردیبهشت 1391
:: فروردین 1391

صفحه نخست | ايميل ما | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ |پروفایل مدیر وبلاگ | طراح قالب

Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 4529
Design By : wWw.LoxBlog.Com